|
|
|
|
|
امروز هم خدا رو شکر روز خوبی بود
الان که بیخوابی زده به سرم.به علت خواب نیم روزه کنار اهورا!گفتم یه کمی بتایپم! امروز هم طبق روال همه ۵ شنبه ها صبح رو به خونه تکونی گذروندم!کنار خانوم ص!و صد البته پسمل گل قشنگم چون تا دیروقت موند ناهارمونو دو قسمت کردم و از اونجایی که من همیشه یه خروار درست میکنم سهم اون و شوهرش و یه دخترش جور شد و خیالی هم نبود! مامانم هم اومده بود.......اهورا رو برد توی اتاق و خوابوندش یه لالایی میخونه که من گریه ام میگیره و اهورا سریع خوابش میگیره! جریان چیه.نمیدونم! ظهر بود که علی آقای قند عسل هم تشریف فرما شد! ناهارشو با کلی ملچ مولوچ خورد و تک و تعریف! مامانم کماکان خوابیده بود کنار اهورا طلا! منم ناهارمو خوردم و رفتم کنار مامانم و پسرم چه حاااااااااااااااااااااالی داره به به احساس آرامش شدیدی بهم دست میده! خلاصه مامانم ضد حال زد و گفت باید بره خونه پیش بابائیم وقتی رفت دوباره به اهورا پیوستم.این بار با علی! تا ساعت ۵ اینا خوابیدم! اینه که الان چون عادت ندارم به خواب قیلوله به قول علی...بیدارم! عصری تا بیدار شدیم علی گفت اماده شیم بریم ددر لباس تن اهورا و خودم کردم و آماده شدم...سه تائی بر حسب تصادف!تیپ آبی زده بودیم رفتیم حسابی شهرو دور زدیم یه جای خیلی رمانتیک و جالب به اسم..فنجون!هم رفتیم که پاتوق دختر پسرا و ...است! و ما افتتاحش کردیم با اهورا من یه برش کیک+قهوه ترک علی کافه گلاسه سفارش دادیم و اهورای مموشکم هم آب پرتغال+آب لیمو شیرین خورد! دو تا دختر جوون اونجا رو میگردونن که عاشق اهورای ما شده بودن و هر کاری کردیم سفارش اهورا رو حساب نکردن! شام هم ناپرهیزی کردیم..البته من که رژیم نسبی دارم..نسبی از این لحاظ که فقط چیزای بد بدو نمیخورم! رفتیم عمو رضا و پیتزای سوپر خوردیم اهورا هم نشست توی صندلی کودک و با بادکنکی که بهش داده بود دوست علی که صاحب اونجاست بازی کرد و همه رو مبهوت ملوسیاش و آقائیهاش کرد یه پسره اومد جلو و از علی اجازه گرفت دست اهورای جیگری رو بوس کرد..گفت ماشالا چه نازه میشه بوسش کنم و دستشو گرفت بوسید من خیلی خوشم اومد..از این آدمای غریبه که میان جلو و با روداری لپ بچه رو میکشن یا بگذاری میبوسنش هههههههههههیچ خوشم نمیاد هر جا میریم اهورا جلب توجه میکنه و همه باهاش حرف میزنن و از اونجایی که خیلی خوش خنده و مهربونه کلی طرفدار داره! خدایا پسرمونو از چشم بد دووووووووووووووور کن! علی گفته فردا میریم بیرون...باید استراحت کنم! راستی امشب توی خونه ۳۰ دقیقه با دستگاه و بدون اون ورزش کردم آفرین رونالی! علی هم کلی به به و چه چه از خودش صادر نمود! ذوق هم داره زن خوش هیکل!نه؟؟ اما سایزم خیلی کمتر شده دل چاقالوها آب! تنبلا ورزش کنین! کم بخورین! تا ................سالم و شاداب بمونین! روحیه من خیلی خیلی بهتره مثل اینکه کم کم داره خوابم میگیره اینم یه حال اساسی به دوستان و خودم: http://mytasvir.com/gallery/24afc9bfde8e7f.jpg.php
پس شب خوش تا بعد! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 2:53 توسط رونالی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 8:50 توسط رونالی
|
||
|
|
|
|
|
عنوان یه متری رو حال میکنین؟؟دیشب با علی رفتیم ددر وقتی داشتیم خرید میکردیم چشمم خورد به وانیل یهویی هوسیدم کیک بپزونم! یه بسته آرد+وانیل+بکینگ پودر+شیر گرفتیم! و امروز در حضور پسر گلم و با همکاری ها و دخالتهاش در امر هم زدن مواد!دو تا کیک درست کردم یکیش عالی شد و یکیش ......ضد عالی!خودتون مترادف پیدا کنین! خلاصه امروز من به کیکپزون گذشت و نظافت بعدش! خدائیش خرابکاری ها و ظرفای کثیف این کار ماشین ظرفشویی میطلبید کلی به جون شوهرم دعااااااااااااااااا کردم البته این خانوم{ص} هم میاد و امروز هم پیشم بود شوهرش معتاد بود و یه مدتی از هم جدا بودن اما الان خیلی مرد سر به راهی شده خداروشکر! از یکی از دوستام چند تیکه لوازم منزل واسش خریدم...قصد فروش داشت..مفت مفت! مثلا دوتا فرش ده تومن! فقط میخواست ردشون کنه و موکت..ظرف و ظروف و........... من تا میتونم بهش میرسم و هر چی دارم و دیگران دارن و نمیخوان واسش جمع میکنم وقتی میاد بهش میدم وقتی از ته دل دعام میکنه میگم تو رو خداااااااااااا فقط واسه اهورا..خیلی به دعای خیر معتقدم! من هیچی نمیخوام جز سلامتی خونواده ام مخصوصا این گل قشنگم که اینقدر ماهه و مهربون که زود زود چشم میخوره! اون روز کنارش خوابیده بودم ..من کنار دیوار اهورا وسط و بابا علی اش کنار تخت وقتی رفته بود سر کار کلی بالش کنارش چیده بود ما این پسره شیطون من از بالشها رفته بود بالا و از لبه تخت فرود اومده بود روی زمین وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من مردم...مردمن........ صدای گریه اش منو من دیوونه رو بیدار کرد دیدم کنار چشمش سابیده شده روی موکت و خراشیده شده! دلم میخواست بمیرم.. اهورا سریع ساکت شد...گریه نکرد!پسر صبورم لباساشو در آوردم و همه جای بدنشو وارسی کردم خدا رو شکککککککککککککککککککککککر چیزیش نشده بود اما همون خراشیدگی جیگر من رو خراشید زنگ زدم و علی هراسون اومد خونه! دوتائی اینقدر از غصه گریه کردیم که نگو ای خدا خودت حافظ و نگهدار پسرم باش من با اینهمه توجهی که بهش دارم بازم هیچ کاره ام! خدایا خدای من پسرم تموم دنیای منه امید منه یه مو از سرش کم شه من میمیرم! خدایا کمکم کن مادر خوبی باشم بهترین باشم واسه یکی یک دونه ام از خودم متنفر شده بودم که خوابیده بودم و پسرم افتاد همه میگفتن ناراحت نباشید چیزی نشده بچه همینه دیگه.هزار بار می افته تا بزرگ شه اما...............نه! بچه من نبااااااااااااید! علی خیلی ناراحت بود اما.......... ازت متشکرم مرد من! آقااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به مامانم که سریع اومد پیشمون حرفایی زدی که خیلی باعث غرور من شد! خوشحالم که با تموم عشق دیوونه وارت به پسرمون هنوزم من شماره یک زندگیتم! خیلی از اینکه بابای عاشقی هستی خوشحالم اما از اینکه منو هم خیلی دوست داری و ناراحتیم ناراحتت میکنه ممنونم امروز به علت بد خلقی ناگریزی که داشتم!و علتشو همتون میدونین خیلی خسته بودم علی زنگ زد خونه حالمونو بپرسه و وقتی دید من بیحوصله ام و اهورا داره خیلی جیغ و ویغ میکنه ۱۰ دقیقه بعدش خونه بود! اهورا رو نگه داشت تا من یکمی آرامش پیدا کردم..صورتمو شستم..آرایش کردم..لباس عوض کردم شام خونه مادر شوهری دعوت داشتیم دم در علی منو تو ماشین یه نگاهی کرد که به دنیا نمیدمش! و گفت:چه کشنگ شدی عسیسم! منم خوب خیلی ذوق زده شدم! به خاطر رسیدگی به اهورا کمتر میتونم به خودم برسم دیروز دوباره کلاس ورزش ثبت نام کردم! چه خوب بود..تحرک رو دوست دارم! حرکات ورزشی به آدم انرژی میده قرار شده علی زود بیاد خونه مراقب اهورا باشه تا مامان رونی بره ورزش خوشتیپ شه! مربیمون گفت اضافه وزنم سه سوت درست میشه خواهری هم که با من اومده بود هی میگفت خوش به حالت! چه خوب شده هیکلت همینجورشم خیلی خوبی.. اگه همه دنیا بیان به من بگن تو خوبی...ماهی..قشنگی گفتن شوهرم یه چیز دیگه است! امشب خونه مادر شوهر خوش گذشت فیلم ..ایستگاه بهشت رو از کلوپ گرفته بودیم و دیدیم..نه تا آخرش! حالگیری بود!و مزخرف! اهورای قشنگم خوابیده! همیشه توی ماشین خوابش میگیره! یه مقدارم نصیب خانوم ص! شرمنده دوستایی که نمیرسم بهشون سر بزنم....... دوستتون دارم عکسهای کیک و اهورا اضافه میشه ایشالا! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:5 توسط رونالی
|
|
||
|
|
|
|
دیروز روز خوبی بود.نه اینکه خبر خاصی باشه ها... اما من هر بار که کنار خونواده امون هستم و همه خوب و سر حالن به نظرم روز خوبیه! خدا رو شکر! دیروز اهورا منو از خواب بیدار کرد اما چون خیلی گیج بودم علی اومد بغلش کرد و من یه ساعت دیگه هم خوابیدم! اما بعدش با اینکه بازم خوابم میومد اینقدر اهورا مامممما مممم کرد که خواب از سرم پرید! چقدر این شکلکه با نمکه من بدم نمیومد اهورا گاهی پستونک بخوره اما پسمل من زرنگتر از این حرفاست! چیزای مزخرفو دوست نداره! طبق قرار قبلی با مامانم که میخواستیم بریم با هم بیرون اماده شدیم و زدیم بیرون یه کمی چرخیدیم تو شهر و بعدش رفتیم دنبال مامانم و خواهری
مامانم مثل همیشه پیش علی نشست و من و اهورا و خواهری عقب! اهورا تند تند شیر خورد تا خوابش برد! میخواستیم از این باغاسبزی بخریم رفتیم یه جایی که اینقدر قشنگ بود که نگووووووووووو مامانم هم تا تونست سبزی تازه خرید منم واسه سوپ اهورا چند کیلو گشنیزـجعفری و واسه خودمونم سبزی کوکو گرفتم! توی زمینا من کلی با علی شوخی کردم و اونم هی میخندید یه تربچه هایی بود قد یه چی بگم..سیب زمینی بزرگ! باعث تفریح ما شده بودن! من میکندمشون و به آقاهه که داشت واسمون سبزی میچید میگفتم آقا اینا واسه چی خوبه؟ و علی مرده بود از خنده!میگفتم اگه واسه آشه ببریم!! اهورا هم کماکان خوابیده بود......رسیدیم خونه بیدار شد البته تو شهر هم مامانم خرید داشت علی گله وایساد تا مامان همه خریداشو انجام داد! ناهار هم مامانم از قبل گفته بود که اونجائیم یه سوپ عالی واسه اهورا..برنج و مرغ هم واسه ما درست کرد که مثل همیشه خیلی خوشمزه بود یه مقدار از سبزیا رو کمک کردم با مامان بعدشم با علی و اهورا رفتیم تو اتاق خوابمون برد تا ۶ عصر بعدم که بازم تو پاکیدن سبزی کمک مامان کردم! بابا هم همش با اهورایی بازی میکرد و میبردش پبش طوطی وراجمون! شام هم اونجا بودیم مامان علی زنگ زد که بیاین خونه ما اما چون میخواستم کمک کنم به مامانم همونجا موندیم تا ساعت ۱۱ تقریبا اونجا بودیم شام هم برنج خورشت کرفس و بقایای مرغه رو خوردیم! و اومدیم خونه خودمون.........
امروز صبح هم ساعت ۹ با اهورا بیدار شدیم من سوپ اهورا و ناهار خودمونو درست کردم سالاد هم! و اومدم نشستم پای کامی جون! اینم عکس از دیروز!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:30 توسط رونالی
|
|
||
|
|
|
|
|
خبرای مهم :
دیروز دیدم که دندونای بالای اهورا هم داره در میاد دو تا کوشولوی سفید عین مروارید معلومه! ای مامانی ای گل قشنگم مهربون من راستی اهورا یه کار خیلی بانمک یاد گرفته: وقتی بهش میگیم اهورا سر سری...سرشو تند تند به راست و چپ تکون میده! با دهنش همش صدای هوووووووووووف در میاره و من که میخندم به کارش بازم اینکارو انجام میده! اینم ماشین ظرفشویی خونه ما علی منو غافلگیر کرد! همیشه از ظرف شستنم و اینکه پای ظرفشویی می ایستادم ناراحت بود همش میگفت مراقب دستات باش! حالا دیگه نمیخواد هی ظرف بشورم با دست! مرسی علی جان! مرد مهربونم...همین چیزاته منو کشته عسل...طلا....گل خوشکلم..مرد خوبم! همش به فکر منی...ممنونم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:37 توسط رونالی
|
|
||